ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

335

قصص الانبياء ( فارسى )

سديگر بار مرد باز آمد و هزار درم ديگر وام خواست و در دل همان نيت داشت ، سببى ديگر افتاد كه كيسه بلقمان رسيد . چهارم بار آمد و هزار درم خواست ، بدادش . نيّت كرد كه باز دهد و انديشه كرد كه اين همه از نيت بد من افتاد . پس همان روز بازرگانى كرد سه هزار درم سود كرد ، جملهء چهار هزار ] b 851 [ درم را پيش لقمان آورد . لقمان هزار درم را گرفت و باقى را بگذاشت . مرد گفت حق خويش برگير . لقمان كفت حق من هزار درم است ، هر بارى سيم به من رسيده است . و بحكايت آمده است كه در آن وقت كه لقمان بنده بود خداوندگارش او را برمه فرستاد ، گفت برو گوسفندى بكوش « 1 » و آنچه ازو نيكوترست بيار . لقمان برفت و دل و زبان بياورد . ديگر بارش بفرستاد و گفت برو و آنچه بترست بيار . برفت و هم دل و زفان آورد . خداوندگارش گفت چونست كه اگر نيك خواستم و اگر بد ، دل و زفان آوردى ؟ گفت زيرا چون نيكو بود هيچيز از او نيكوتر نبود و چون بد بود هيچيز از او بتر نبود . خواجه‌اش او را آزاد كرد . و در حكايت آمده است كه روزى پسر خويش را بديهى فرستاد تا سيم بستاند كه بوام « 2 » داده بود . او را گفت در راه پيرى ترا برابر افتد . با وى همراهى كن و هرچه گويد آن كن . و چون به زير فلان درخت رسى آنجا مخسب ، و در آن ديه كه برسى چندانكه باشى زن مكن ، و شب پيش وامداران مباش . پسرش چون از خانه بيرون آمد پيرى با وى همراه شد . برفتند تا رسيدند به زير آن درخت . پير گفت بيا تا اينجا فرود آئيم ، گفت پدرم مرا ازين نهى كرده است . گفت مترس . فرمان پير كرد و فرود آمدند و به زير درخت بخفت . ساعتى بود

--> ( 1 ) - بكش ( 2 ) - بفام